تبليغاتX
"من" من نیستم آرزوی منم. (بشارت نور)
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ ...

زیر بار این آسمان آبی، شانه هایم آبدیده می شوند، آنچه هر روز بیشتر می بینم نظم است چه جهل عمیقی است صحبت از اتفاق، اینجا هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. در شرق طی ارض و در غرب دنباله های عددی برای سر در آوردن از اتفاقات دنبال می شود، تا ثابت کنند اتفاقی در کار نیست. نظم های مداوم که بیایانهای جهل را در می نوردد. اینها نشانه اند، نورهای سرگردان رها شده از کمان که بر قلب ها روانه می شوند تا شانه ها زیر بار آبی آسمان سست نشود...

آنگاه که "من" نمی دانم مصلحت کدام است از اتفاق صحبت کنم یا از نظم؟ آنگاه که هر لحظه بر دارم می کنند و قلبم آماج نورهای از چله رها شده تیرباران می شود، زیر آسمان آبی آنگاه که بر حسب اتفاق تنم را تکه تکه از "من" جدا میکنند، زیر بار امانت چه بگویم جز این که "من" حق است...؟

زهی خیال باطل که من میدانم زهی خیال باطل. من از هیچ اتفاقی سر در نمی آورم.

اینجا این پایین دنیا است زیر بار این آسمان آبی، و "من" من نیستم، آرزوی منم، خوب یادم هست.

تفال همیشگی به قرآن: ابتدا حمد آمد گفتم اتفاق بود و نپذیرفتم پس دوباره بر دار شدم: سوره محمد آیات ۱۲ تا ۲۱

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48  توسط بشیر  | 

 

نزاده و زاده نشده است (۳)

و هيچ كس او را همتا نيست (۴)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:11  توسط بشیر  | 

مى‏گويند پروردگارا دو بار ما را به مرگ رسانيدى و دو بار ما را زنده گردانيدى به گناهانمان اعتراف كرديم پس آيا راه بيرون‏شدنى هست؟ (۱۱) - غافر

متعجم از روح آلوده به خاک، چگونه می شود این همه سال های تاریخ به نام انسان در دنیا زیست و خسته نشد؟ این از سر نادانی است، نافرمانی یا اجبار؟ تو چیستی که حتی نمی دانی چیستی؟ این نقاشی متحرک، قصه تکراری پیرامون، خطوط دردناکی است که از سر عشق بر کاغذ کشیده شد.

به همین سادگی.

"من" ابر پر باران است. سرد که می شود ناگزیر به زمین می بارد، گرم که می شود ناگزیرتر به هوا،

نذر کویر میکنم باران نبارد دیگر.

 سوره التکویر - آیات 10 تا 19

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:49  توسط بشیر  | 

 

چون حكايت‏شيطان كه به انسان گفت كافر شو و چون [وى] كافر شد گفت من از تو بيزارم زيرا من از خدا پروردگار جهانيان مى‏ترسم (۱۶)

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:53  توسط بشیر  | 

درست در لحظات آخر از روی پرده های حجاب نگاهت نفوذ می کند، چشمانت بازتر می شود، سرعت بلوغت بالغ می شود، روشنایی نور حدی نمی شناسد این لحظات مرگ یا تولدی دیگر برای انسان منتظر است؟

 من اینجاست که "من" را به انتظار نشسته است، اگر من آنسوی حجاب را دید، اگر من نور را تجربه کرد، اگر زمان عبور از راه حس نشد، "من" نزدیک است. این لحظه شهادت انسان است که پس از سالها و رنجها از راه رسیده است. اینجا قرار است آدمی گواه شود بر آنچه خالقش تنها بر آن آگاهی داشت. چشمان من قرار است به "من" باز شود، این چشمها خسته راه است، تشنه آب است، تشنه نور است، اینجا حادثه نزدیک است... اینجا من را قربانی خواهند کرد تا آنچه از ازل بوده، همان باشد و دیگر هیچ...

تفالی به قرآن: سوره فتح، آیات 14 تا 23

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:55  توسط بشیر  | 

حالا بهتر فهمیدم که از من تا تو فاصله زیادی حادث شده، قبلا تصورم این بود که فاصله بی معنی است و از من به تو نزدیکتر نیست، "من" در رویای من متولد شد و شور و دست اندازی به زمین و زمان و به آنچه تو تنها به آن توانایی آغاز شد. گداختم، ساقی شدم، بدمست شدم، سراب بود. "من" داغ شدۀ من بودم نمی دانستم ناآگاه بودم. این یافتن ها این آگاهی پر از درد است. کویری که آراسته ای هر دم اغوا میکندم. روز پر سراب شب پر ستاره اما اینجا کویر است. تا تو فاصله دارد. گاه در خودم با واسطه از تو می پرسم آیا راهی برای طی کردن ساخته ای؟ از من گذشتی؟ می گذری؟ من که هنوز نا آگاهم سرگرم تکرار نباید و خطای نابخشودنی؟ سراب است، شب است، بسان تاکنون پاسخت را نمی شنوم. اما می دانم این "من" اگر من است، از همین جا روی خاک داغ کویر اگر چه در سراشیبی خود رود پر آبی می شود که تنها با رسیدن به اقیانوس تو آرام می گیرد و هیچ هیچ می شود.

تفالی به قرآن: (با این آیات اتفاقی می ترسم باور کنم که آنچه می نویسم میخوانی!، باز هم سراب)

سوره طه آیات 25 تا 34     ...قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿۲۵﴾ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 23:23  توسط بشیر  | 

بالا، پایین، تمام شدگی. زندگی را به دستت می دهد، پدر را، مادر را، برادر، خواهر و خیلی آدم های دیگر. زمان می گذرد و زندگی را از تو پس می گیرد. دست یکی از آن دیگری کوتاه می شود و دست آن دیگری از دنیا. میگذرد زمان و می گذرد مادام. به خودم جرات می دهم بپرسم آخر این چه دنیایی است تو ساخته ای که برای طی راه ناگزیر آن،  نیمی را می میرند و نیمی دیگر را به تحقق احساس نیستی دست به کارند. یکی مست و یکی مست و یکی دیگر مست، یکی به بازی و یکی به سما و یکی به گرمی می. درد را هدیه ای قرار دادی برای او که به خود است و بیخود نیست، آخر این چه دنیایی است تو ساخته ای؟ درد را می پذیری که زمان را پشت سر بگذاری نمی دانی با قُصه او که درد را نپذیرفته چه کار باید بکنی؟ قصه ات با درد شروع می شود با درد می گذرد با درد به تمام شدگی می رسد، آخر این چه دنیایی است؟

من خودم می دانم که این من، "من" نیستم تو بگو کی و کجاست تمام شدگی من؟ کی و کجا این من جرثومه را از این "من" معصوم و پر درد جدا می کنی آیا این درد تمام شدگی دارد؟

سوره مریم، آیات 11 تا 20

پس از محراب بر قوم خويش درآمد و ايشان را آگاه گردانيد كه روز و شب به نيايش بپردازيد (۱۱)

اى يحيى كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و از كودكى به او نبوت داديم (۱۲)

و [نيز] از جانب خود مهربانى و پاكى [به او داديم] و تقواپيشه بود (۱۳)

و با پدر و مادر خود نيك‏رفتار بود و زورگويى نافرمان نبود (۱۴)

وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا ﴿۱۵﴾

و درود بر او روزى كه زاده شد و روزى كه مى‏ميرد و روزى كه زنده برانگيخته مى‏شود (۱۵)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:58  توسط بشیر  | 

 برای همه پایان ها می نویسم، هر پایانی که آغاز "من" را در ابهام فرو برد از "من" دور باشد.

ای آدم، تسلیم آنچه فنا دارد مشو، چه وابسته می شوی؟ به سوی کوه بنگر تا چشمانت به نور آتشی که خاموشی ندارد روشنی را درک کند، گام پر از امیدت را روی بند پایان ها فرود آور تا آن کشش را احساس کنی، تا چشم تو دریچه ای برای نور قلب تو باشد، تا من را به مقام شایسته "من" هدایت کنی و تا آگاهی را با این فریاد به آدم هدیه کنی:

 ای آدم ! ایمان تو در آزمون است.

ای آدم! تو برگزیده ای برای آزمون، آزمونی که من لایق آن نبودم، ای آدم! بت ها را پرستش مکن، او که در نمازت صدایش زدی بت شد، ای آدم او را که در تصور نیاید صدا بزن:

سوره الفاتحه آیات 5 تا 7

تنها تو را مى‏پرستيم و تنها از تو يارى مى‏جوييم. (۵)

اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (۶)

راه آنان كه گرامى‏شان داشته‏اى نه [راه] مغضوبان و نه [راه] گمراهان (۷)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 0:10  توسط بشیر  | 

پاسخ دهنده ای آیا هست؟ یکی که به "من" بگوید، چطور میتوان متقرب شد؟ روزها و شبها می گذرد، خود سخن نمی گوید و این سوال تکرار می شود.

 سوال من نیست، این سوال "من" است وقتی سینه اش تنگ می شود و ذراتش هیاهو می کنند تا بگسلند، پزشکی آیا هست؟ چه کنم با این دل؟

بدرم سینه را چاک کنم تا عیان شود دلیل؟  همه گناه "من" این است که علت تویی، کعبه ات در سینه ام جا نمی شود، سوز مستولی است، ناله هایم. پاسخی آیا هست؟ پزشکی آیا...؟ چه کنم؟

تفال: سوره یونس، آیات 10 تا 19

نيايش آنان در آنجا سبحانك اللهم [=خدايا تو پاك و منزهى] و درودشان در آنجا سلام است و پايان نيايش آنان اين است كه الحمد لله رب العالمين [=ستايش ويژه پروردگار جهانيان است] (۱۰)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 0:55  توسط بشیر  | 

از "من" به "من" نزدیکتر تو، از تو به تو نزدیکتر "من". این بار تو بخوان این طومار شکایت، بخوان به نام "من" که در زمین خشکم، بخوان به نام "من" که می ستایمت، بخوانم به محضرت این بار، بخوان که نانوشتنی است...

در گذار باریک زندگی و مرگ حیرانم، می ترسم از هر که تو نیست. آب بزن این گل نوساخته شاید در سجده بماند. این "من" نازک شده با نسیمی طوفان زده می شود، منتظر می ستایمت. در سجده خاکت شدم در خاک با اشک گل شدم در گل یادم آمد آدمم، در آدم "من" شدم، در "من" دوباره خاکت شدم، در خاک... دورم، بگذر، بخوانم به نام "من" اینجا در خاکم مهجور و مجنون، اشک به لبخند متصل می خوانم به نام تو این خواهش نانوشتنی،

خاکم به التماسم بخوان مرا، بخوانم...

سوره العنکبوت آیات 12 تا 21

آيا نديده‏اند كه خدا چگونه آفرينش را آغاز مى‏كند سپس آن را باز مى‏گرداند در حقيقت اين [كار] بر خدا آسان است (۱۹)

بگو در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است‏سپس [باز ] خداست كه نشاه آخرت را پديد مى‏آورد خداست كه بر هر چيزى تواناست (۲۰)

هر كه را بخواهد عذاب و هر كه را بخواهد رحمت مى‏كند و به سوى او بازگردانيده مى شويد (۲۱)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 1:15  توسط بشیر  | 

در شهر صدای سکوتی مرگبار بر مناره ها بلند است. خواب می بینم شهر زندان است و "من" یک زندانی پر از امید رهایی و خواب می بینم سفره ما در وسط یک کوچه شهر در غروبی بی خورشید پهن است و حصارها همچنان بلند. ایمان دارم که پس از رهایی صبح را می بینم، صبح با خورشید.

آیا زمان به آخر نزدیک است؟ چه کسی می داند؟ اما می شود از اندوه فرشته های ناظر، از غرش دردناک و دلگیر آسمان، از ناله بچه های یتیم، از هیاهوی کلاغها، از نگاه پدران و مادران مستاصل، از بی خبری و از حزن غروب جمعه که همراه بغضی گلوگیر منجی را به حضور می طلبد، شمارش معکوس ثانیه ها را حدس زد، از سوالی که مدام پرسیده می شود: تو که مسلمانت می خوانند، تسلیم چه شده ای؟

اینجا در همین شهر تاریک، انگشت اشاره "من" رو به سینه ام و خطابم به شیطان است: تیرهای تو پراکنده و حصارهایت بلند تر شده است، گاه وسوسه های تو روح آزادم را به بند می کشد گاه مرا از درد به اعتراض می رسانی، تو می خواهی جشن طغیان بر پا کنی، به این تن تیر خورده و نحیف و روح دربندم دل بسته ای، این تبسم را بر رخ رو به آسمانم ببین و بدان درست همینجا که به آن اشاره می کنم نوری خانه کرده که راه می نمایاند و "من" را به راه او می برد. بدان که چشمان "من" از همین جا و در هجوم ناجوانمردانه تاریکی با همه درد تیرهای زهرآگین، از میان این دیوارها، روشن است به "نور". برای خودم و برای تو آمرزش می طلبم تا تو هم از تیر "من" بی نصیب نمانی.

بنام خداوند رحمان و رحیم، ستایش می کنم خدایی را که پروردگار دو جهان است، بخشنده و مهربان است، مالک روز دِین است، تو را بندگی می کنیم و از تو یاری می خواهیم، ما را به راه راست هدایت فرما، راه کسانی که گرامی شان داشته ای و نه مغضوبان و نه گمراهان.

"آمین"

سوره الکهف - آیات 18 تا 27

و آنچه را كه از كتاب پروردگارت به تو وحى شده است بخوان كلمات او را تغييردهنده‏اى نيست و جز او هرگز پناهى نخواهى يافت (۲۷)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 0:8  توسط بشیر  | 

لحظاتی برای کنده شدن، صدای نشانه ها گوش نواز است لحظاتی برای نیل به همه هستی به نیستی. لحظاتی برای شاعر شدن، زمزمه زمزمه های رهایی به اصل به ریشه برای او بخوان به نام او برای آدم که بازگردانده شود:

"من" بتم او بت است هر که به جز هو بت است.

سوره التغابن - آیات 10 تا 18

خدا[ست كه] جز او معبودى نيست و مؤمنان بايد تنها بر خدا اعتماد كنند (۱۳)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 22:40  توسط بشیر  | 

نوری که جریان دارد. در مقابل، تاریکی می کشد آگاهی را و مانع می شود برای تفکر برای فهمیدن. القای فراموشی آنچه "من" در یافته است، آنچه بوده، آنچه هست، هاله ای تاریک بر آنچه "من" به یاد آورده . نوری که کوران را بینا می کند، روح را فرا می خواند، نوری که نشانه است. نشانه های نابی که درست اندکی پس از جشن سیاه، ناب ناب می تابد و چشمان خاموش را پر از شرم می کند. مراسمی برای تصدیق تاریکی که هیچگاه محقق نمی شود. لحظات ناب، فکر "من" غوطه ور در دریای حقیقت، فضایی روشن و ادراکی محکم به دور از هاله های تاریک. فراخوانی به اصل، نفخ صوری برای بی تاب شدن.

گوشه ای باید یافت، نور را در تارها و در پودها باید بافت، هدیه ها باید داد تا مردگانی چند زندگانی درک کنند تا این زمان غربت آلود به تولدی دیگر بیانجامد.

سوره الشمس، آیات 8 تا 15     سپس پليدكارى و پرهيزگارى‏اش را به آن الهام كرد (۸)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 17:39  توسط بشیر  | 

عجب!

گفت باش، شدیم انسان. تن به فراموشی سپردیم فرود آمدیم از بهشت و همچنان به فرودمان ادامه می دهیم. انسانی ترین توانایی هایمان آرزو شده، آرزوهامان افسانه، با آنکه تظاهر می کنیم اینگونه نیست اما باور داریم افسانه ها نمی توانند وجود داشته باشند به جای اینکه باور کنیم افسانه ای نبوده و هرچه بوده داریم.

هر که می گوید آرزوها داشته های ما اند منفور می شود. او که با خواب و خیال داشته هایش زندگی می کند "منِ" تنها می شود.

آنکه با تکیه بر اهریمن القا می کند به آرزو ها رسیده است، به افسانه ها می پیوندد. افسانه های زنده سوار بر زین انسانهای در حال فرود می تازند به سادگی، به سادگی.

به خواست اهریمن، افسانه ها زنده می مانند تا داشته ها فراموشمان شود.

بُت ها افسانه های زنده اند. این ما بودیم که با فراموشی ها افسانه ساختیم تا اهریمن سوار بر ما شود.

در این آشفته بازار به سادگی می توان افسانه شد.

"من" آزادم، آزادی داشته "من" است. آزادی افسانه شده اما دروغین نیست، افسانه هم نیست، آرزو هم نیست و صعود هم. خواه منفور باشم خواه تنها.

سوره الحشر، آیات 6 تا 15

دسته جمعى جز در قريه‏هايى كه داراى استحكاماتند يا از پشت ديوارها با شما نخواهند جنگيد جنگشان ميان خودشان سخت است آنان را متحد مى‏پندارى و[لى] دلهايشان پراكنده است زيرا آنان مردمانى‏اند كه نمى‏انديشند (۱۴)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:47  توسط بشیر  | 

درسهایی از بودن و آدم بودن که مدام تکرار می شود:

هر چیزی که تمام شد، هیچوقت نبوده.

تکرار یعنی پایان.

پایان شاید با آغازی دوباره همراه باشد اگر دامی تکراری نباشد.

آن چه تمام می شود و دوباره آغاز می شود بازیچه است.

آن خدایی که می دانم کیست و چیست و تعریف دارد، خدایی که روی کاغذ ذهنم تصویر کردم، بتی است جدید که کافرم می کند.

عشق است آن را که تکرار نمی شود، پایان ندارد، تصویر نمی شود.

سوره المجادله: آیات 10 تا 19

آیه ۱۰: چنان نجوايى صرفا از [القاآت] شيطان است تا كسانى را كه ايمان آورده‏اند دلتنگ گرداند و[لى] جز به فرمان خدا هيچ آسيبى به آنها نمى‏رساند و مؤمنان بايد بر خدا اعتماد كنند (۱۰)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 22:41  توسط بشیر  | 

ممنونم که گفتی باشم و "من" از آن لحظه به بعد بوده ام! در جواب این سوال تکراری و همیشگی ذهن آشفته خودم که بهتر نبود نبودم؟ یا که بودنم بهتر است؟ باز می گویم که با همه آنچه هستم و لایق نیستم و با همه گمراهی های دنباله دارم هرچه هستم نیست بودم و تو خواستی هست باشم پس ممنونم. "من" هستم تا تمام مسیر را طی کنم. مسیر تمام تو و ناتمام "من"، حضور در این راه را از تو ممنونم. ممنونم اگر بخواهی باشم و آدم باشم. آدمی باشم زمین گیر تو به من رحم کنی. بمیرانی مرا زندگی ام ببخشی خطا کنم بگذری یاغی شوم داغم کنی راه گم کنم به راهم کنی. ممنونم که تو می خواهی این "من" باشد، تسلیمم، بنده ام، ممنونم...

الحمد لله رب العالمین

سوره البلد آیات 8 تا 17

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:51  توسط بشیر  | 

باید باشی تا دلیل ها را ببینی و سبب اتفاقاتی باشی که دلایلش را دیگران نمی بینند. باید تحمل داشته باشی که بعد از هر اتفاقی نباشی که حتی انکار شوی. این رسم روزگار بود که در طالع "من" نوشت با همه هستی، برای همه هستی اما تنهایی.

خیلی وقتها آرزو می کنم کاش زمان بیداری ام را خواب بودم و به اندازه زمانهایی که خواب می بینم بیدار.

سوره سبأ - آیات 11 تا 20

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:24  توسط بشیر  | 

از وقتی بچه بودم زیاد فکر می کردم. تصادفی از آنچه می دیدم و تخیلاتی که قابل انکار نبود، قابل باور هم نبود. مغز پرکار و شاید بی خاصیت که همیشه سر از ناکجا آبادی به نام پوچی در می آورد. البته شاید اونقدر خارق العاده بود که حقیقتش پوچ می نمود و من ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 2:23  توسط بشیر  | 

زندگی یعنی بیدار شدن های متوالی از خوابهای متوالی و عمیق.

این چه رسمی است چه می شود اگر من در یک کویر برهوت در کلبه ای حقیر زیر نور فانوسی کم نور با نان خالی با قناعت سر کنم و در خیال خودم خوشبخت ترین باشم؟ چرا مدام از خواب شیرین بیدارم می کنی که خورشیدی هست، دشت و دریایی، جنگلی و ...

ناتوانم  چرا به رخم می کشی، حقیرم چرا خوارم می کنی؟ منم انسان، خطاکارم، هیزم همیشه افروخته به آتش، روزی از حسرت روزی از عقاب روزی اینجا روزی گرد دوزخ.

در تو که هیچ دردی راه ندارد کاش می دانستی این همه دوری از تو چه دردی دارد.

سوره الاعلی - آیات 10 تا 19

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:57  توسط بشیر  | 

باور کن، باور کن "من" را صدا می کند، تو را به خدا بشنو صدایت می کند، بشنو می شنوم، صدا می کند، برگرد، کجا داری بروی، برگرد، صدای آشنا تر می شناسی؟ صدا کرد، يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ  تو را به خدا بشنو بشنو "من" را صدا میکند بشنو نگذر تو را به خدا بشنو، ای "من" بشنو او می گوید ای "من" بازگرد. جامه بدر، خاک شو آتش بگیر، داغ شو بازگرد روسیاه بازگرد، تورا به خدا بشنو...

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿۲۷﴾

اى نفس مطمئنه (۲۷)

ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً ﴿۲۸﴾

خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (۲۸)

فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ﴿۲۹﴾

و در ميان بندگان من درآى (۲۹)

 سوره الفجر - آیات 20 تا 29

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:4  توسط بشیر  | 

در راه...

دوران عبور از مسیر، پر تلاطم، پرپیچ و خم، پر هیاهو، پر فراز، پر نشیب، پر درس و پر از انسان. تقدیر این بوده روزی که آمدیم خاطرمان نباشد. خاطرمان نباشد که از کجا آمدیم. کم کم می آموزیم زندگی کنیم یعنی چطور زنده باشیم. انگار همینجاست که اول بار حقیقت جابجا می شود مردن به جای زندگی. هر لحظه آلوده تر این زندگی می شویم. شیشه خاطر دیگری می شکنیم، نگاه می کنیم کسی گمراه می شود، حرف می زنیم کسی گناه می کند، خطا می کنیم بارها و بارها و بارها... حق ها به گردنمان می ماند.

زمان امان نمی دهد، به آنی گذشته پر می شود از خط و خش و سیاهی بر لوح سپید، با دستمال حسرت می افتیم به جان خطوط برجامانده روی لوح و اینجاست که در می یابیم مسیر سخت است و مقصد چه دور...

آرزوی پاکی، لوح دوباره سپید و دلبری همه دعای ما می شود.

 ...

گناهان یک روز یک شهید ۱۶ ساله که در دفترچه یادداشتش نوشته است:

سجده نماز ظهر طولانی نبود.

زیاد خندیدم.

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم...

...

سوره البروج - آیات 11 تا 20

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 21:43  توسط بشیر  | 

اتفاقی جدید در روزگاری که انسان بزرگ در ویرانه های کویری دور از چشم خودش روزگار می گذراند. جابجایی در جهان یا تغییر در نگاه کیمیایی که بزودی قرار است کشف شود. گوشها پر از اخبار که دنیا به پایان می رسد، پرده ها کنار میروند، دریچه ای به جهانی موازی باز شد، فرشته ها در آسمان دیده شدند، خورشید دیگری پیدا شد، با سقف آسمان اول چند نور فاصله داریم و اخباری خوشایند که همراه با هوا ما را زنده نگه میدارد.

"من" هم پیک خبری شده است، صدایی آشنا مدام زمزمه می کند منتظر باش که بزرگ واقعه ای در راه است. طنین صدا ذوق آفرین است و من را مانند دیوانه ای از کالبد طبیعی خارج می کند. از خودم می پرسم من که بر خلاف بیشمار همنوع خودم همیشه لحظه شمار تولدم در لحظه مرگ و رهایی از این زندان تکراری بودم، حال خوشایندم از این اتفاق قریب برای دیگران چه حسی به همراه خواهد داشت؟

 سوره الضحی - آیات 8 تا 11

 من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم (خیام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 23:24  توسط بشیر  | 

هستم اینجا نشسته ام، چینی شکسته هزار تکه دلم را در این شب قدر بند میزنم. گر چه خوابم اما خواب می بینم در سجده ام. هستم زیر این خاکستر سرد هم الان می سوزم و میگدازم. همه وجودم شب و سیاهی است جز ذره ای نور که باقیست هنوز اما "من" همه ام همین ذره است و باقی من نیستم. "من" در برزخ من زنده ام هنوز هستم با یک آرزو که در این چینی بند خورده اگر آبی نگهدارد دوباره دلی سیراب کنم. کاش اصلا نمی شکست، کاش نمی شکستمش. "من" هستم اما.

سوره الصف آیات 11 تا 14

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:29  توسط بشیر  | 

هیچم اما از سجده بالاتر می خواهم، از ستایش بیشتر می خواهم آخر چه نیایش ات کنم که زبانم ناتوان است چه سجده ای که بندگی را تمام نکند زخم می خواهم، بزن بزن داغم کن آیا به یک دم مستی هم نمی ارزم؟ چه سوالی است، بی قرارم، مستی درمان "من" است به مستی اما من نمی ارزم. سجده زیباترین لحظات عمر "من" است، سجده دل و روح و عقل و جسم.

امید دارم روزی بیاید تسبیحی بگویم که افلاک آن را تکرار کند. نقل کلام فرشته هایت بشود و کوه و دشت و باد و باران موسیقی مستی ام را بنوازند.

آمین

سوره الانفطار - آیات 10 تا 19

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:49  توسط بشیر  | 

"من" در هوایی که پر از یاد تو باشد بارها می میرم و بارها زنده می شوم. من آن بیخودی را ز تو میخواهم، آن باده که مستم کند...

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21:39  توسط بشیر  | 

یک بزرگراه پهن و دراز تزئین شده به درختان حاشیه ای و متاسفانه! کاملا" خط کشی شده. یک بزرگراه پهن و دراز پر از آدم زندانی. نزدیک غروب بود از درون یکی از این زندانهای سیار وقتی بالای یک سرازیری به جای حرکت طبق معمول ایستاد، امتداد مسیر را تا جایی که با افق و قرص بی جان خورشید گره می خورد در یک تصویر می دیدم، تصویری پر از ماشین و ماشین و ماشین و تعداد زیادی انسان که درون این ماشینها مشغول گذران عمر بودند. ناگهان آوار مالیخولیایی توی سرم خراب شد که چرا؟ با خودم گفتم عجب قصه ای شد زندگی این انسان، بالاخره توانستیم عمرمان را روی کاغذ بیاوریم و تعریف آن را در کتابهایمان جاودانه کنبم. چه اهمیتی دارد از کجا؟ چه اهمیتی دارد به کجا؟ مهم این است که لحظه هایمان تعریف دارد، مثلا" ماندن و حرکت کند در بزرگراه یعنی ترافیک،معمولا در بیمارستان متولد می شویم در خانه زندگی میکنیم در مدرسه درس می خوانیم در جایی کار می کنیم که پول درآریم و خوشبینانه در پیری میمیریم. کل این زندگی مان هم در چند صفحه شناسنامه و چند تا کاغذ دیگر جادادیم. همه مان یکی از این شناسنامه ها داریم... در یکی از خروجی ها بزرگ راه هم که برای من و همراهانی چند تمام شد و عجیب بود که هیچکس هم تعجبی نکرد و همچنان زندگی در مجرای خودش جریان داشت و من آخر هم نفهمیدم نقاشی خط های بریده یریده کف بزرگراه اثر جاودانه آدم خوبها بود یا آدم بدها و اصلا" اثر آدمیزاد بود یا دشمن قسم خورده اش هنرنمایی کرده بود؟ برای چی بود؟

 سوره المجادله آیات 13 تا 22

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 23:45  توسط بشیر  | 

ما دچار شدیم، دچار روزگار

خرده ای که به همه می گیرم

سوالی که از همه می کنم

چطور می شود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 0:17  توسط بشیر  | 

نه قلب من بزرگ نیست. همنشینی با او قلبی بزرگ می خواهد و تنی زخم آلود. همه آرزویم این است که فقط یک لحظه در خواب بیدار شوم پاک باشم و قلبی بزرگ را تجربه کنم.

 آرزوی پاک بودن... ماه "من" نزذیک است.

سوره الکهف، آیات 16 تا 25

  نه تو را شناخته ام نه آنچه خود توصیف کردی را فهمیده ام. اصلا" فکر می کنم در توان ما نیست این درک و فهم اما نمی دانم این چه حسی است که وقتی یاد تو می کنم قلبم ناگهان از مدار عادت خارج می شود دلم لطیف و نفسم تنگ، اشک هم که امان نمی دهد و چشمها جهان را یکسره نور می بیند. کاش می شد یک تابلو کشید یا صدای آن نفس عمیق را جاودانه کرد یا نور آن لحظه را در یک ظرف شیشه ای نگهداشت و یا حداقل قلمی بود که می نوشت. آنگاه می توانستم هر که می رسید را در این لحظه شریک کنم. چطور می شود توضیح داد چگونه است که ناگهان همه چیز زیبا می شود، شب و سیاهی، فقر و فلاکت، درد و زخم وغم و زجر و از همه زیباتر نیاز. این تازه حال من است که "من" نیستم حال چگونه تصور کنم حال آدم را وقتی بعد سقوط بخشش را لمس کرد، حال اسماعیل را وقتی در این لحظه خودش را هدیه می کرد، حال سلیمان را وقتی بزرگی را می چشید، حال ابراهیم و خضر و ایوب، حال موسی، حال عیسی وقتی جان می داد، حال محمد وقتی در آن لحظه به نام او می خواند. کدام نقاش است که تابلوی نقاشی قلب اینها را توان کشیدن باشد؟

این همه تابلوهای نقاش، چشم باز کن، چشم باز کن و ببین.

سوره التحريم، آیات ۸ تا ۱۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:25  توسط بشیر  | 

تجربه لطیف و خوبی است وقتی سعی می کنی به دنیا پشت پا بزنی، از هیچ فرصتی برای کندن دریغ نمی کنی، وابستگی معنی خودش را از دست داده و تو به هیچ چیز دل نمی بندی اگر هم دل بستی خیلی سطحی و با رعایت حریم های عشق حقیقی و زمینی. کم کم تمرین و تجربه دنیا گریزی به تو حسی خوب و عرفانی القا کرده و لطافت را کاملا" لمس می کنی. چشمها و نگاهت همه جا به دنبال نور و زیبایی جستجو گر شده اند و در نگاه هایی که به تو خیره می شوند تفاوت را احساس می کنی. فکر میکنی تاثیر تو حسی عرفانی و لطیف بر جای می گذارد و حالا تو متفاوت شده ای. کم کم خودت و نگاه وسیع خودت را باور می کنی و پیمانه ها را تغییر میدهی و هیچ شکی در زیبایی که لمس می کنی نداری. بدون وابستگی به دنیا، احساسی لطیف و نگاهی عرفانی شبها خواب پرواز می بینی. می رسی به جایی که در دل به خودت می گویی "من" اما در جمع ادعا می کنی که "من" من نیستم. حالا که تنها شدی از ته دل حسی را می یابی که غربت زده توجه معبود را التماس می کند. اما کم کم در می یابی که در این رابطه فاصله حرف اول را می زند. باز التماس می کنی مدام تنهایی را به رخ می کشی و هر بار که بیشتر درک می کنی مسافت دوری در محاسبه بعدی باز هم بیشتر و بیشتر می شود. دور و دور، دورتر و دورتر، تنهایی و التماس، تنهایی و التماس، تنهایی و التماس...

نگاهت قفل می شود در نگاه یک کودک، به اندازه معصومیت نگاهش شرم بر نگاهت مستولی می شود. نگاهش آشناست سرشار از همان نور و عرفانی که تو را جدا کرد اما اینجا هم تفاوت خودنمایی می کند. به یاد خواهش ها و التماسهای خودت به بهانه غربت و تنهایی می افتی که لحظه ای در خود می شکنی، خرد می شوی وقتی تاریخ نگار کرده هایت در آنی از جلوی چشمها می گذرد، بارها صحنه هایی می بینی که تاثیر آنها سقوط تا پست ترین پستی است بارها و بارها و با خود می گویی چطور فراموش کرده بودم؟ لحظات سقوطی که بر تو حک شده اند. از خودت می پرسی که انسان خطاکار وقتی در دوزخ گرفتار شد چه احساسی دارد؟ چه رفتاری می کند؟ پاسخ هم که معلوم است فقط تنهایی و التماس،تنهایی و التماس، تنهایی و التماس...

به امید چشم پوشی و بخشش، آمین

تفال همیشگی: سوره الانشراح آیات 4 تا 8

... و ذکر آشنا: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا

 

تولد حسین شهید مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:26  توسط بشیر  | 

آری درست است یک روز داوود و سیلمان یک روز عاد و فرعون و برادران لوط، داستان ما این روزهای پیاپی بود. لختی صدای موسی در سینه ما بود و لختی ابلیس بر ما دمید. التهاب بود و ما بودبم و ما پیمودیم. وجود ما کویر بود و هر روز چاه خشکی بیشتر می یافتیم. هفت آسمان تو بر فراز و ما در فرود شاد شدیم. ما نه ما بودیم فقط دلخوش و سرخوش. از ده نفس نه دم فراموشی و فقط یک دم التماس که آن هم از سر نیاز بود .

تو گفتی می دانی وسوسه من بر "من" را که از شاهرگ گردنم نزدیکتری اما گله دارم. می دانستی و نگفتی آه "من" از دلتنگی چه جانسوز است. می دانستی هر دم هیزم دوزخی ام که دوزخت را در یک دم به اتش میکشد.

سوره ق آیات 13 تا 22

آری درست است یک روز داوود و سلیمان، یک روز دیگر عاد و فرعون و برادران لوط.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 0:40  توسط بشیر  |